دینادینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

شازده خانوم کوچولو...

دینای عشق کیف و کفش

سلام قرتی خانوم مامان عمه بزرگت عشق کیفه و عمه کوچیکت عشق کفش حالا یکی یکدونه من عاشق هر دوتاشه از صبح تا شب هم یا میگه کفش پام کنین یا اگه کیفی دید باید بگیره دستش و باهاش راه بره قرتی خانوووووووووم به همین خاطر براش یه دمپایی رو فرشی خوشگل خریدم و قرتی خانومم همش پاش می کنه و تو خونه دور میزنه اینم عکسش اما از کیف بگم که خانومی با اینکه 2 تا کیف نی نیانه داره اما به کیفهای بزرگ علاقه داره و باید براش یه کیف بزرگ بخرم تا دیگه به کیفهای ما گیر نده این هم عکسای قرتی خانوم با کیف مامانی     ...
21 بهمن 1392

دوست جونییییییییییییییییییییییییییییییییی

  سلام نااااااز گل مامان من موقع خرید جهیزیم یه نی نی (عروسک دختر عین نینی) هم خریدم و موقع فیلم برداری از جهیزیم اون گذاشتم رو تختم و وقتی هم که کمد سیسمونیت رو می چیدم گذاشتمش رو یه طبقه کمدت تااااااااااااااا چند روز پیش که شما لجش رو کردی و دادمش بهت  ولی فکر نمیکردم که انقددددر ازش خوشت بیاد حالا اون نی نی کوچولو شده دوست و همدم عزیزت باهاش بازی می کنی.بهش جیجی میدی.بوسش می کنی.دَش می کنی لالاش میدی.هر جا هم که میری با خودت می بریش این هم عکس دوست کوچولوی دختر ناااازم       تازه تو جایگاه ویژت هم می بریش   موقع خرابکاری و شیطونیات هم اونو با خودت همراه م...
21 بهمن 1392

کمک کار ماماااااااااااااااااان

  سلام گل خونه جدیدا خییلی تو کارا به من و بابات کمک می کنی بابایی که از سر کار برمیگرده برعکس قبلا که منتظر بودی بیاد و بهت دست بده منتظری تا هر چی دستشه رو بده بهت تا ببری تو آشپز خونه تازشم اگه نده بهت شااااکی میشی (مثلاااا میخوای از من که چیزا رو از دستش می گیرم تقلید کنی) هر وقت هم یه دستمال پیدا می کنی شروع می کنی به گردگیری و همشش در حال جمع کردن و تمیز کاری خونه و مثلا شامپو فرش کشیدن و ... هستی   عشششششق مامان دیروز به بابات گفتم می بینی بچه آیینه هر خونه ایه من چون همش در حال تمیز کاری خونم عشقم ازم یاد گرفته بابات هم میگه دخترم 2 سالش که بشه کلی تو کارای خونه کمکت می کنه پس به ام...
21 بهمن 1392

باز هم پارک شاااادی

سلام عشق مامان باز هم به خاطر سردی هوا و  چون حوصلمون سر رفته بود رفتیم پارک شاااادی(البته یه پارک شادی دیگه) این هم عکساش   به این ماشین پلیس و بی سیمش گیر داده بودی و همش الو الو میکردی   از این خرگوشه میترسیدی و همش می گفتی این چیه و فرار می کردی   از این نینی خوشت اومده بود و همه جا همراه اون و خانوادش میرفتی اما اون ازت خجالت می کشید و فرار می کرد با اینکه 2 سال ازت بزرگتر بود مامانش هم بهم گفت : چقدر باهوشه مهد کودک میذارینش ؟ من هم از حرفش تعجب کردم اون هم گفت آخه دخترتون خیلی اجتماعی و جسوره و گفت که دخترش خیلی خجالتیه تازه کلی هم ازت فیلم گرفتن ...
20 بهمن 1392

پدر و دختر اهل کتاب

  سلام دانشمند کوچولوی مامان وقتی مجرد بودم آرزوم این بود که با مرد مومن و کتاب خونی ازدواج کنم که خدا رو صد هزار مرتبه شکر همینطور هم شد بعدش آرزوم این بود که نینیم هم کتاب خون شه و به کتابهای نویسنده های قدیمی مثل فردوسی و حافظ و مولانا و... علاقمند شه به همین خاطر از وقتی شما خیلی کوچمولو بودی برات سیدیهای کلیله و دمنه  و همینطور مرزبان نامه رو گرفتم و شما هم خدا رو شکر خیلی بهشون علاقه  داری و موقع دیدنشون مات میشی بابایی هم به خاطر این آرزوم که آرزوی خودش هم بود از وقتی نوزاد بودی برات مثنوی معنوی میخونه عشق مامان امیدوارم آیندت آینده روشن و البته پر از کتابی باشه والبته به این موضوع که دختر با ایم...
20 بهمن 1392

عادت جدید در روزهای برفی

سلام قند عسلم این روزا چون هوا خیلی سرد بود ما هم شما رو از خونه بیرون نبردیم و شما هم از اونجاییکه خیلی ددری خانوم تشریف دارین خیلی غر میزدی و ما هم برای اینکه یک کمتر حوصلت سر بره از پنجره منظره برفی بیرونو بهت نشون میدادیم و مگه شما دیگه رضایت میدادی از اون بالا بیای پایین؟؟؟ هر وقت هم یکی میره سمت پنجره دستات رو به نشونه بغل کردن باز می کنی و میگی من من من این هم عکسای خوشگل خانومم در این روزهای سر و برفی ساری البته از پشت پنجره   این هم عکس منظره جذااااابی که خانوم خانوما از صبح تا شب نظاره می کنه یه ساختمون در حال ساخت این هم برف پشت پنجرمون   ...
20 بهمن 1392

خاله سوسکه

سلام عشقم پریروز مهمون عزیزی داشتیم مامی مهربون که خونه تنها بود از صبح اومد پیشمون و تا عصر هم باهامون موند و برای دختر ناز و قشنگم یه هدیه خوشگل آورد یه چادر سفید با گلهای سبز(نه که دخملم سید خانومه همه گیفتهای سبز براش میارن) خلااااصه مامی همون روز چادر دخملی رو برید و عسلم سرش کرد و از اون به بعد با چادر الله اکبر می کنه آخه دخمل نااااازم عین مامان باباش نماز خونه دیییگههههه (آخه هر بچه ای به پدر و مادر خودش می کشه دیگه ) من و دخملم از مامی مهربون که انقدر همنامشو دوست داره و هیچ وقت دست خالی پیشش نمیاد ممنونیم دوست داریم مامی جون برای ما اومدنت پیشمون بهترین هدیست حالا عکسای عشقم با چادر نمازش   ...
20 بهمن 1392

شیطونیهای عشقم در نیمه اول14-13 ماهگییییییییی

بدون شررررررررررررررررررررررررح به خاطر تو عشقم و چون همییییشه زیر مبلها بودی مبلهمونو عوض کردیم اما حالا دیگه خانومی میری روی مبلاهای جدیییید ایخدااااااااااااااااا از دست بلا خانوووووووووم این هم دینای شاد و ذوق زده با دیدن مبلای جدیییییید ووروجک خانوم میری رو دسته مبل و برقو خاموش روشن می کنی آخه اون تو چیکار می کنی دختررررررررررررررر عمه مهدیه و پانیذ یه روز از صبح اومدن خونمون و با هم رفتیم یالیت خانوم خانوما اونجا هم از شیطونی دست بر نداشتی اینجا هم یه دوست پیدا کردی   ...
20 بهمن 1392

تولد تولد تولدت مبارکککککککککک

سلام عشقم چون شماموقع تولد اصلیت مریض بودی و عمه مهدیه هم ساری نبود با1.5 ماه تاخیر برات تولد گرفتیییییییییییییم الان هم عکساشو برات میذاارم قبل از همه بگم که ما قرار بود برات تولد کفشدوزکی بگیریم و چیزای مربوطش رو هم سفارش دادیم اما نمیدونم چرا ایمیلمون نرسید به دست شرکت مربوطه و مجبور شدیم یه تولد زمستونی کریسمسی با تزیینات خودمون برات بگیریم اول از همه عکسای پشت صحنه تولد که عمه مایده اومد و با کمک اون تزیینات تولدت رو ردیف کردیم اینجا هم ازش به خاطر کمکهاش تشکر می کنم مرسی عمه جونییییی اولش بادکنکها رو این شکلی چسبوندیم و بعدش که دیدیم به خاطر چسبوندن عکس روش سنگین میشدن و می افتادن مدلش رو عوض کردیم این...
20 بهمن 1392

مامان پر مشغله

  سلام عسل مامان خواستم تو این پست بابت دیر به دیر آپ کردن وبت ازت عذر خواهی کنم خوب عزیزم وقت نمیشه تازه اون قدری هم که میرسم تا آپ کنم یا گاهی اتفاقات جدید یادم میره یا اینکه اگر تونستم آپ کنم پستهات بدون عکس میمونن تا بعد مثلا آخر هفته ها وقت کنم و عکسات رو ردیف کنم و بذارم تو پستات که البته اینجوری بیشتر دوستانیکه به وبت سر میزنن متوجه عکسها نمیشن و همش پستهای بی عکس رو می بینن چیکار کنم عشقم دست تنهام با یه دنیا مسئولیت همین که بتونم به خوبی و بدون عذاب وجدان به مسائل روزمره عشقم برسم خودش کلی وقت می خواد  باز هم مامان تنها و پرمشغلت رو ببخششششششششششش ...
14 بهمن 1392