دینادینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

شازده خانوم کوچولو...

لالایی

سلام سیده خانوم مامااااااااااان وقتی من تو مقطع راهنمایی درس میخوندم ...از تلویزیون یه لالایی پخش کردن که خیلی به دلم نشست و چون خیلی هم عاشق نینیها بودم ...برای نینیهای دوست و فامیل موقع خوابوندنشون این لالایی رو میخوندم...خلاااااااااااصه گذشت و گذشت و گذشت ...و من این لالایی از یادم رففففت... تا شما گل ناااازم بدنیا اومدی ...و دوباره نمیدونم چجوری تیکه تیکه از لالایی برگشت به ذهنم و من موقع لالا دادن شما اونو برات میخونم...آخه یه خلاصه ای از داستان زندگی جدته ...باید بدوونی لالایی عاشورایی: مدینه بود و غوغا بود...اسیر دیو سرما بود...محمد سر زد از مکه...که او خورشید دلها بود لالا خورشید من لالا...گل امید من لالا خ...
1 تير 1393

همه فن حریف مامان

سلام دختر نااااااااااازم من مونم شما ژیمناستی؟(چون پاهات 180 درجه باز میشه و انعطاف بدنیت عااااالیه) یا بالرینی؟(چون همش رو انگشتهای پات راه میری) انگلیشی؟(چون ترجمه انگلیسی لغات رو بهتر از فارسیشون تلفظ می کنی و بیشتر دوسشون داری) نقاشی؟(آخه عاشق خط خطی کردن رو دیوار و کتاب و دفتر و لباست و حتی رو تنت هسی) رقاصی؟(چون کوچکترین صدایی که به موسیقی شباهت داشته باشه به رقصت میاره) خواننده ای؟(چون بعد گوش دادن ترانه.مداحی.قرآن و...شروووع می کنی به خوندن یه چیزایی که ما نمی فهمیم) کوهنوردی؟یا سنگنوردی؟یا آکروبات بااااااااااز(چون از هممممممممممه چی بالا میری) آخه دختر من به کتاب خوندنت دل ببندم و بگم اهل درس و کتاب میشی؟؟؟؟؟...
27 خرداد 1393

دینا هیپی

سلام عششششق قرتی ماماااااان یه روز که رفته بودیم خونه مامان سلیمه اینا برای خودت یه تیپ جذذذذاب و جدید درست کردی شدی هیپی و من عاااااشق تیپ سر خودت شدم نمیدونم این کلاهو از کجا پیداش کردیییییی خوشم میاد تو پنهان و پیدا کردن چیزا رو دست ندااااااری.... جدیدا یه چیز که گم میشه و ازت میپرسیم کجا گذاشتی .... ما رو به محل اختفای اون چیز میبری...فدااااااای عقل و هوووووشت ...
27 خرداد 1393

نماااااااااااااز خون مامان

سلام عشششششششششششقم امروز بیرون کار داشتم و چون شما خواب بودی گذاشتمت پیش بابایی وقتی برگشتم با این صحنه مواجه شدم کلللللللللللی هم قربون صدقه جفتتون رفتم جدیدا تا نماز میخونیم میگی (اَماس) و سجاده رو پهن میکنی و کلی سلام و صلوااات و... من فدای تو دختر نماز خون و مومنم بشششم...نمیدونی چقدددر آرزو دارم مث پدر مادرت شییییی آرزوی شوهر مومن و داشتم که برآورده شد...خدا این دعام رو برآورده کنه دیگههههههههههه میدونی دلم میخواد عییییییییین سمانه دذختر عموی بابات شی...عاااشق همممممه چیزشم هممممممممه جوره دوست دارم مث اون شی...همممممه جوره...یعنی مییییشه ...
25 خرداد 1393

آشپز باشی

سلام عسل عسلی مامان از اونجاییکه شما غذا نمیخوری و باید با هزااااااار کلک غذا بدیم بهت و از وقتی هم که مریض شدی بدترررررررر شد این حالتتتتتتتتتتتتت و صبحانه رو که انقددددددر مفیده اصلا نمیخوریییییییییی من بیچاره روزها میذارمت رو کابینت و همینطور که با چیز میزا بازی می کنی بهت غذا میدم (البته چند روزیه که این کلک هم کارساز نیست و هرچی دادم بهت تف میکنی...یا اینکه روت رو بر میگردونی) خلاصه این عکسها مال یکی از روزهاییه که کلک آشپز باشی رو برات زدم داری بازی هوشت رو دونه دونه میندازی پایین تا من مجبور شم برشون دارم و وقت نکنم بهت غذا بدم اینجا هم از بابات خواستی مث تو دم کنی سرش کنه ...
25 خرداد 1393

گیفت 18 ماهگی مامان

سلام گل خونهههههههههههه 18 ماهگی چون 1.5 سالگیه خیلی تو یاد آدم میمونه منم دلم میخواست برات یه کاری کنم و گیفت این ماهت دسترنج خودم باشه... ولی  چون شما نمیذاری سر چرخ بشینم...منم بالاجباااااااااااااااار پنجشنبه فرستادمت خونه مامان سلیمه و برات یه پیراهن خوشششششششگل  دوختم آخه باشی نمیذاری خیاطی کنم ...منم مجبور شدم دیپورتت کنم مباااااارکت باشه عسلکمممممممممممممممممم دوست دارم یه عاااااااالمه...هر چی بگم بازم کمهههههههههههههه این هم عکس تیتیشت ...
25 خرداد 1393