دینادینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

شازده خانوم کوچولو...

روز پدر

ناز من سلااااااااااااام عشقم روز پدر که سه شنبه بود و تعطیل...یعنی 23 اردیبهشت بابا عبدل میخواست بره سر باغش و به درختها برسه ما هم دلمون نیومد تنهاش بذاریم و رفتیم ...اما چون باغش خیلی آفتابگیره...رفتیم پارک جنگلی نزدیک باغ و نهار و آماده کردیم تا اون هم موقع نهار بهمون بپیونده...شما هم که عاشق ددری خیلی بهت خوش گذشت این عکسها وقت صبحونست که سفره رو پهن کردیم دیدیم خودت نشستی و داری به به میخوری...نوش جووونت همیشه موقع رفتن گیرت به بالا رفتن از این پله هاست و تا چند بار بالا و پایین نری رضایت به رفتن نمیدی بهت هم یاد دادیم که نرده ها رو بگیری و خیالم راحته گیر دومت هم به ر...
27 ارديبهشت 1393

مختار بابا

سلام عشششششششششق مامان شما وقتی تو دلم بودی بابایی کارش دیدن مختار نامه بود... دیگه همه به دیدنهای بیییییییییش از حدش عادت کرده بودن... کارش هم این بود که کنترل به دست تو کانالهای مختلف استانی دنبال مختار نامه بگرده... یه کانال اوایلشو نشون میداد...یه کانال اواسطشو ...یه کانال هم اواخرشو...و... اما بابایی هیچ کدومو از دست نمیداد ...منم نمیدونم چرا اصلا گیر نمیدادم بهش و با بی میلی همراهش میشدم دیگه همه میگفتن ...اگه بچتون پسر بود حتما اسمشو میذاشتین مختااااااااااار خلاصه تا شما بدنیا اومدی و بعد چند ماه گفت میخواد برات شمشیر بخره تا مث مختار دلیر شی منم نذاشتم و امااااااااا از شانس بدم چند روز پیش تو پارکینگ یه شمشیر ...
26 ارديبهشت 1393

چریک کوچولو

سلام عشششششقم یه روز که خونه مامانی اینا حموم رفتی...چفیه سرت کردم تا موهات خشک شه... رو پشت مامانی خوابت نبرد و اومدی پایین شیطونی ...و گیر دادی به مفاتیح مامانی ببین شکلت چه خنده دار شدههههه داری به خنده هامون میخندی ...من فداااااااااااات...همیییشه بخند نمیدونم چیچی می گفتی اما همش با خودت مثلا قرآن میخوندی...قبول باشه عشششقم برای ما هم دعا کن قربون جدددددددددددت خونه که اومدیم مستقییییییییییم رفتی سر وقت استخر پر نینیت ...
25 ارديبهشت 1393

اولین بازار هفتگی

جا مانده از 18-17 ماهگی سلام عشششقم 5 شنبه هفته قبل یعنی 18 اردیبهشت مامان سلیمه اومد پیشمون و موقع ظهر باباعبدل اومد دنبالش تا برن بازار هفتگی و من و شما هم مثل همیشه چترمون و پهن کردیییییییییم اولش رفتیم پنجشنبه بازار نزدیک امامزاده عباس تا قبل خرید زیارت هم کنیم... قبل رفتن تو کوچه خودمون اما متوجه شدیم دیگه اونجا بازار نمیشه و بعد زیارت برگشتیم بازار نزدیک اداره بابایی بستنی خوری با مامانی تو بساط یه پلاستیک فروش این گربه رو دیدی و نشستی و شروع کردی به میو میو کردن... منم برات خریدمش...عاشقشی ...
25 ارديبهشت 1393

ولیمه دختر عمه من

سلام عشق مامان چند هفته پیش ولیمه دختر عمه ام بود و من به خاطر شما که عااااشق جمعی اینهمه راه تا فریدونکنار وروجکیهات تو ماشین رو تحمل کردم (آخه شما تو ماشین پدر آدموووووووووووو در میاری) قبل حرکت اول مجلس لج کردی و خواستی همراه بابات بری تو مردونه...همه دلخور شدن و آوردیمت بالا ...و کلا داشتی خورده میشدی...بجای قند و نبات و شیر شکلااااااات فدات شم منننننننننننننن این دو تا خوشگل بچه های دختر عموی منن شما و امیر علی...البته با بدبختی عکس انداختیم...مگه یه جا میموندیییییین و شام و همنشینی با مامان سلیمه اینجام آخر مجلسه که با خانواده پدری من و زندایی عکس انداختین...
25 ارديبهشت 1393

گردش مادر دختری

جامانده از 17-16 ماهگی عسلم یه روز که خیلی عشق ددرت گل کرد و پدر مامانی رو تو خونه در آوردی برت داشتم و بردمت بیرون تا شاید آروم شی ...اون هم ساعت 12 ظهر برگشتنی هم برات یه دمپایی عین دمپایی خودم که عاشقشی و به زور از پام در میاری خریدم فدای پاهات شه مامااااااااااااااااااااااااااااااااااااان   ...
25 ارديبهشت 1393

آخرین جنگل 16 ماهگی

جمعه هفته پیش یعنی19 اردیبهشت 93 بهمراه خانواده خاله سکینه اینها رفتیم جنگل و خیلی هم خوش گذشت...این هم عکسهاش این عکس شما و مهرسا جون (دختر خاله سکینه)و فاطیما جونه(دختر خاله فرزانه) اینجا سه تایی پفک خوری راه انداختین از سمت راست:مامان هاجر(زن عموی من که از بچگی بهش می گفتیم مامان).خاله سکینه(دختر عموم).مامان سلیمه(مادرم...و عشق دوتامون).خاله فرزانه(دختر عموم که عااااشقشی) از بس پفک خوردی تشنت شد و فاطیما بهت یه پیاله پر آب داد و شما تا تهش رو خوردی... تو و خاله فرزانه که عاشقشی این آقای194 سانتی هم پسرعموم ارسلانه که تا می ب...
23 ارديبهشت 1393