دینادینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

شازده خانوم کوچولو...

غیبت چندین روزه

سلام عشق قشنگ مامان امروز دقیقا 1 سال و 4 ماه و 9 روزته و اومدم بابت غیبت چندن روزم ازت عذر بخوام آخه میدونی علاوه بر اینکه شارژمون تموم شده بووووووووووود یه عاالم اتفاق هم افتاد ه بووووووووووود یه مدته تنت یه کم گرمه که نمیدونم مال داغی هوااست یا ... موضوع بعدی هم اینه که عموی بزرگم فوت شده...که من خییییلی دوسش داشتم و الان یه عااااااالم غم تو دلمه میدونی چون قرار بود 12 اردیبهشت عروسی خاله سپیده باشه و به قول خودش عروسیمون به عذا بدل شد امیدوارم شما همش خوشی و شادی عزیزانت رو ببینی و مثل ما همش در عذا نباشی آخه میدونی نمیدونم چرا یکهو  کل خاندانمون دارن تو دیار باقی با هم قرار ملاقات میذارن ببخش عزیزم که پست و...
4 ارديبهشت 1393

دینا خانوم عشق گوش پاک کن

جامانده از 15-14 ماهگی سلام عشششششقم مدتی بود که عااااشق گوش پاک کن شده بودییییییییی نه که ما بعد حمام استفاده می کردییییییییییییم... و شما هم که یه دل داری نمیدونم چیچی...هر چی می بینه میخواد (حال می کنی ضرب المثل گویی مامانتو) خلاااااااااااااصه هر چی پیدا می کردی میبردی دم گوشت و منم تا میدیدم و ازت می گرفتم تا اینکه تصمیم گرفتم بسته گوش پاک کنهات رو بذارم زیر لباسهات تا پیدا نکنی اما یه روز با این صحنه مواجه شدم دیدم نمیدونم کی بسته رو پیداش کردی... آوردی تو حال... راحت و آسوده نشستی و داری دونه دونش رو می کنی تو گوشت و در میاری واااااااااای شانس آوردم ...گوش پاک کن ما رو پیداش نکردی چون اون یکی رااا...
25 فروردين 1393

عید دیدنی منزل دوستااااان

جامانده از 16-15 ماهگی سلام عسلم بازم عید دیدنی و عکسهااااش اول عکسهامون رو از خونه خاله سمیرا میذاریم که یه نی نی 4 ماهه تو دلش دااااره همونیکه با هم به مجلس علی اصغریها رفته بودییم اول مات و بهوت ...بعد درخواست چای... عمو ایمان هم داره بهت با نعلبکی چای میده این هم عکس خاله سمیرا وقتی اومد خونمون...با خاله معصومه(خواهرش)... وقت رفتنشون هم کلی زاری کردی بعد هم خونه خاله معصومه که یه نی نی 7 ماهه تو دلش داره خونه اونا که دل برگشتن نداشتی و همش داشتی باهاش بازی می کردی بعد هم خاله جونی برات پرتقال پوست کندو...شماهم عشششششششق پرتقاااااال     ...
23 فروردين 1393

عکسهای جشن ماهگرد

سلام عششقم همونطورکه گفتم این روزهااااااااااا بد روزهائیه برامون شما همش تنت گرمه و کمکی تب داری...لج هم که سر جاشه و غذا نخوردن هم چاشنیش نمیدونم این دندونات کی تموم میشن ...تا یک کمی هردومون نفس بکشیم خلاصه اعصابم خورد خورده...دل ندارم عذاب کشیدنت رو ببینم همش هم دندونات رو نشونم میدی و گریه می کنی ما هم تا میتونیم میبریمت پارک تا هواست پرت بازی شه و اذیت نشی وقتی هم شما و بابایی میرین پارک من میام وبت رو آپ می کنم اما مگه این عکسهای عید تمومی دارن عکسهای ماهگردت رو نذاشتم تا همه عکسهای 15-16 ماهگیت رو بذارم و بعدش عکسهای ماهگرد که دیدم نمیشههههههههههه بنابراین تصمیم گرفتم تا خیلی از ماهگردت فاصله نگرفتیم عکساش رو بذا...
23 فروردين 1393

باغ بابایی

(جا مانده از 16-15 ماهگی) یه روز عصر بعد اینکه شما از چرت نیمروزیتون فارغ شدید رفتیم سر باغ بابا عبدل (چون بابایی و مامانی قبل ما رفته بودن ما هم که حوصلمون سر رفته بود بهشون پیوستیم) وقتی رسیدیم شما مات و مبهوت به باغ نگاه می کردی آخه خیلی وقت بود که نرفته بودیم باغ همش هم میخواستی راه بری و چون زمین ناهموار بود زمین میخوری...اما زیر بار تو بغل موندن ...نمیرفتی اینجا هم با بابات دعوات شده که میخواد بغلت کنه... اینجا داری به بابات کمک می کنی اینجا هم......... اینجا هم بابایی کلی ژست گرفته و میخواست بغلش کنی و عکس بندازه اما... نشد که نشد اما عکساشو میذارم تا دلش نشکنه... ...
22 فروردين 1393

تنها در خانه

آخرین روز از 16 ماهگی عسلکم یه هفته ای میشه که خیلی اذیت می کنی نمیدونم چته...اما حس می کنم داری دندون درمیاری اصلا غذا نمیخوری...شیر هم اییییی...تو خواب هم همش جیغ میزنی و گریه می کنی تو خونه هم همش لج می کنی و از گریه غشششششششششش حرکاتت شده عییین بچه های لجباز...همش هم چسبیدی به من نمیدونم ...شاید چون در طول عید زیاد بیرون و دید و بازدید می رفتیم حالا که بیشتر خونه ایم حوصلت سر میره...نمیدونم شاید هم چون جدیدا خوب غذا میخوردی چش خوردی نمیدونمممممممممممم...هر چی هست هم خودت خیلی اذیت میشی ...هم من امیدوارم خوب شی و حال من هم با دیدن حالات عادی شما بهتر شه از این روزهات چند تا عکس دارم که میذارم تا پستت بی عکس نباشه &...
22 فروردين 1393

عید دیدنی اقوام پدری

سلام عشقم اول از همه عکس شما رو تو خونه مادر بزرگ بابایی میذارم که داستاااااانیه اول که رفتیم چون تا حالا آدمهای خیلی پیر زیاد ندیدی همه اش باتعجب نگاهشون می کردی اما کم کم باهاشون جور شدی این هم عکس شما و بابایی با مادر بزرگش که بهش میگن حاجی ننه اما از حاجی بابا انگار بیشتر خوشت اومده بود اینجا هم داری نازش می کنی اینجا هم حیاطشونهکه به زور ازش دل کنی بای بای بعدش رفتیم خونه دایی بزرگ بابایی که خانومش خیلی تمیزه و شما همه اش همراهش بودی تو آشپزخونه و البتتتتتتتتتتتتته کل دکوراسیون خونشو به هم ریختی اینجا اولشه که رسیدیم و دایی گفت چه خوب و آرومه پانیذ خیلی...
22 فروردين 1393