دینادینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

شازده خانوم کوچولو...

ماه تولد ماماااااااااااااااااان

1393/5/4 17:11
585 بازدید
اشتراک گذاری

سلاااااااااااااااام خوش قد و بالاااااااااااااااااااای من

سلام دختر زیباااااااااااااااااااااااااااااااااای من

سلام جیییییییگر طلای من

عسل مامان بالاخره ماااااااااه تولدم رسید و باز هم یه سال بزرگتر شدم

امسال دومین سالیه که تولدم رو با شما جشن می گیرم

وای که چقدددددر داشتنت خوبه ...وای که چقددددددددر از اینکه دختر نااااااااااااازی مث تو دارم خوششحاااااااااااااااااالم

وای که چه حااااااااااااالی میده مامان تو بودن(البته اگه وقتاییکه غذا نمیخوری رو فاکتور بگیرمخندونک)

وااااااااای دختر یکی یدونم...چقدر شیرییییییییییینی...مث شکلات

دینای من ..دینای مهربونم...24 این ماه من 32 سالم تموم میشه و میرم تو33 سالگی

(میرم تو عدد شماره شناشناممبوس)

و شما دختر ناااااااااااازم هم 19 ماهگیت تموم میشه و میری تو 20 ماهگی

عسلکم اعدادمون بد جوری رنده هااااااااااااااااااااااااا

حسم میگه خبر مبراییه...البته امیدواااااااااارم

راستی چند روز دیگه عید فطره...عروسی خاله سپیده هم بالاخره گوووووش شیطون کررررر

قراره بااااااااشه...شاید هم اولین مسافرت با شما رو تجربه کنیم...و خیلی چیزای دیگه که

به خوشایندی این ماه اضافه میکنه...

میدونی عشق مامان من ماه مرداد رو خیییییییییییییلی دوس دارم

نمیدونم همه آدما ماه تولدشونو خیلی دوس دارم یا فقط من اینجوریم...

عشقم به ماه مرداد بغض آلوده ...چون هر سال موقع تولدم...خاطرات بچگیم برام تازه میشه

دلم برای چهره شکسته پدر و مادرم میسوزه...همش به این فکر می کنم که موقع تولدم

چقدر جوون بودن...سالم بودن ...پر از انرژی و شاااااااااااااااااد بودن...نمیدونم

شاید وقتی بزرگ شدی و داری وبتو میخونی منم پیر شده باشم...

البته مامان بابای من پیر نیستنااااااا....اما به جوونی و طراوت زمان تولدم هم نیستن

راستی میدونی چند وقت پیش توی تقویم جیبی مامان سلیمه چی پیدا کردم...

دور عدد روز 24 مرداد خط کشیده بود و نوشته بود ...بهترین روز زندگی من

نمیدونی چه ذوق زده شدم از خوندنش...بعدش که فکر کردم دیدم بهترین روزهای زندگی من هم

همش به شما ربط داره...مثلا ...25 فروردین:وقتی فهمیدیم شما تو دلمی

شب اول شعبان :وقتی تو 3.5 ماهگی تو دلم تکون خوردی

و مهم ترینش هم روز 21 آذر :روزیکه زمینی شدی و بالاخره بعد یه انتظار طولانی

طعم شیرین مادر شدن رو چشیدم

عسلم مادر شدن خیییییییییییلی خوبه ...خیلی ...حاضری از همه چیزت بزنی به خاطر فرشتت

حاضری هممممممممممه کاری برای میوه دلت بکنی

هر جا بچت راحته تو هم راحتی ...هر جا بچت دوس داره تو هم دوس داری

عسلم  عشق زمینی و آسمونی من

خوشحالم که دارمت...خوشحالم که دختر منی و دختر هیچ کس دیگه ای نیستی

خوشحالم که خدا منو لایق مادر شدن دید...

خدایا ...از تو هم ممنونم ...ازت ممنونم که همیشه بهترین چیزا رو برام در نظر گرفتی و

همیشه لایق بهترینهات دونستیم...بهترین پدر و مادر...بهترین همسر و دختر ...

خدای مهربونم ...منو ببخش اگه گاهی یادم میره چه نعمتهایی بهم دادی...

منو ببخش اگه گاهی از سختیهای مادر شدن شکایت می کنم...

شاید یادم میره هر سال وقت تولدم...و هر عید با خودم میگفتم بازم مامان نیستم

خدای خوب و مهربونم ...ممنونم ازت هزاااااااااااااااااران هزااااااااااااااااااار بار ازت ممنونم

هر جا کم آوردم...هر جا بد بودم...هر جا چشمم رو به روی نعمتهات بستم

به بزرگیت قسمت میدم ...کمکم کن...چشمامو باز کن...و به بزرگی خودت منو ببخش

خدایا دوست دارم ...هم تو هم بنده کوچولو و نااااازت دینا خانومو

خودت پناهمون باش ...بغل

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان بهار
5 مرداد 93 18:03
اییییی جانم چه قشنگ نوشته بودی ....همیشه به خوشی و سلامتی اره خیلی خیلی قشنگه این حس ناب مادر بودن ...مامان دینا دینا حسابی بزرگ شده برو به فکر دومی تا دینا با هم بازیکن بزرگ بشه
مامانــــــــــــ دینـــــــــا
پاسخ
مرسی دوست خووووووووب و مهربونمون...دومی هیچ وقت در کار نیست خواااااااااااهر...همین یکی واسه هفتاد پشتم بسه