دینادینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

شازده خانوم کوچولو...

حال و روز نوروووز

1393/1/12 2:28
331 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دینای مامان

اومدم تا با چند روز تاخیر برات از حال و روز نوروزیت بگم

لحظه تحویل سال رو که مثل پار سال خونه خودمون بودیم و شما با قدوم مبارکت سال و برامون

تحویل کردی...

   این هم عکس سفره هفت سین مختصر و مفید امسال

که از ترس فضولی  شما در ارتفاعات قرار دارهناراحت

و این هم دینا خانوم و هفت سییییین

 

این هم شما بعد از تحویل سال و بوسه بر قرآن

که البته بعد از بوسیدن قرآن در خواست خواندن دادیتشویق

جیگرتو که گل سر سفرمونیییییییماچ

دینا:(با اشاره به ماهی) این سیههههه؟؟؟؟؟؟

دینا و بابایی(البته چشمش به ماهیه)

 

دینا و مامانی

دینا پیشی در پی فیشی

بعدش هم شال و کلاه کردیم و رفتیم خونه بابا عبدول

(چون به بابایی بیچاره میگی عبدول...منم تصمیم گرفتم دیگه بهش بگی بابا عبدولابرو)

خلاصه اونجام مثل همیشه با استقبااااااااااااال گرمشون روبرو شدیم و

شما هم کلی از بابایی و مامانی و دایی جون عیدی گرفتیهورا

دالی بازی بادایی

اینجا هم دایی جونی داره بهت میوه میده

 

بعد هم بابایی هممونو شام دعوت کردن بیرون به انتخاب خودمون

ما هم کباب بناب رو انتخاب کردیم...

دیگه نگم که تو کبابی چه بلاااایی سرمون آوردییییییییی...خودت ببین...

اولش چون عاشق نشستن رو صندلی هستی ...خانوم بودی

اما کم کمک شروووووع کردی به شیطنت...

ما هم برای اینکه شما تا اومدن غذا سرت گرم شه شروع کردیم به گرفتن عکسهای یادگاری

این هم 2 تا عشششق منبغل

جای زندایی جون خالی

کم کم غذا اومد و شما مشغوووول شدی

از اونجاییکه هم عاشق چنگالی ..هم گوجه...من بیچاره نفهمیدم چی خوردم

چون دیس غذام در اختیار شما بود...

خلاصه بعد از اونجا رفتیم خونه پسر عمه بابایی عمو ابراهیم که تو روزهایی مریضیت

که خدا دیگه نیارتشون کلی هوامون داشت و تا صبح بالا سرت بیدار بود

اونجا هم شما کلللی شیطونی کردی و نه تنها از هیچ کی نمیترسیدی و حساب

نمیبردییییی ....بلکه انگاار صد ساله باهان رفت و آمد داری و کلی دور و بر واسه خودعت گشتی...

(بعد سرما خودگی اخیر و رفتم پیش دکتر خیلی از همه فرار می کردی و

هر جا می رفتیم تا یکی میومد طرفت جیغت هوا میرفت...که البته به لطف خدا و عید نوروز

و عید دیدنیهای مکرر دوباااره شدی دینای نترس و اجتماعیییییی خودمممم)

اونجا هم اولین کبوتر عمرت رو بغل کردی(فدات شم که مثل خودم حیوون دوستی

و ازش نترسیدی...تازه همش نوکشو می کشیدی)

روز 1 فروردین هم شما ساعت 11 از خواب پاشدی و لباس عیدیها رو پوشیدیم و

رففففتیم خونه مامییییی...اونجا هم عمه ها. مامی و بقیههههه

ماچ و موچ بارونت کردن و تا عصر با پانیذ عزیزمون (که دیگه به لطف تلاشهای

زیاد اینجانب دیگه نمیزنیییییش) همبااازی بودی

روزهای بعد هم جاهای زیادی رفتیم که از بعضی جاها یه عکسهایی دارم

که بعدا برات میذارمشوووووووون

فعلا ....به خود...خود...خدااااا میسپارمتماچ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان بهار
5 فروردین 93 13:27
یعنی این ساعتا رو جلو کشیدن تو خونه ما یه وضعیه ....محاله زودتر از 12 از خواب بلند بشیم اخه قدیما تا 11 میخوابیدیم اما حالا شده 12 همه کارامونو بعدش باید هول هولکی انجامش بدیم.......به هیج جا عید دیدنی درست نمیرسیم
مامانــــــــــــ دینـــــــــا
پاسخ
ما هم همینطوووووووووور