دینادینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

شازده خانوم کوچولو...

اندر احوالات این روزهای گل خونه

سلام گل مامان این روزها برات روزهای خوبیه چون عمه مهربون از تهران اومده و دل کوچولوت که براش تنگ شده بود حالی گرفته خانومی نمیدونم چرا ولی به عمه مهربون خییلی علاقه نشون میدی......از کجا فهمیدم؟...از اونجاییکه با تنها کسیکه پشت تلفن حرف میزنی اونه...تاااااااااازه به حرفاش هم خیلی گوش میدی روز جمعه که برای دیدنشون رفته بودیم خونه مامی یه چیزایی در گوشت گفت که شما برخلاف همیییشه آروم آروم  نشستی و اصلا نه از خودت صدا در آوردی نه حرکات آکروباتیک همیشگیت رو داشتی خیلی جالب بود من هم چون دختر خوبی شدی و چون عمه مهربون رو خیلی دوست داری تصمیم گرفتم هفته دیگه ببرمت خونشون ...خوشحالی مگه نه ...پس همینطور خانوم باش و اذیتم نک...
30 آذر 1392

پیاده روی های دخملیییییییییییییییییی

سلام ناز ناز مامان دخمل خوشگلم شما همونطور که قبلا به استحضارتون رسوندم از 15 مهر ماه شروع کردی به راه رفتن بدون کمک اما یک کمی می ترسیدی و از وقتی پانیذ روز عید غدیر اومد اینجا و شما راه رفتنش رو دیدی ترست ریخت و راه رفتنهات بیشتر شده حالا هم که حدود یک ماهی از اولین گامهای بدون کمکت می گذره همش داری راه میری و آتیش می سوزونی انقدددددددددر هم راه رفتن رو دوست داری که یه لحظه هم نمی شینی و همش میخوای راه بری آخه جاان دلم تاااااازه یک کمی پر شده بودی با اینهمه پیاده روی که در طول روز داری اگه سنگ هم بخوری آب می کنی کههههههههههههههه خلااااصه دیگه تو خونه آروم و قرار نداری حتی دیگه چهار دست و پا هم نمیری و یکسره راه میری ...
30 آذر 1392

در تب و تاب عید غدیییییر

سلام خوشگل مامان هفته قبل عید غدیر برای ما سه تا هفته پر تب و تابی بود چون همش در حال شست و شوی و رفت و روب وخرید و بازار روی بودیم شما هم از اینهمه تب و تاب هم خسته و  هم سرگرم شدی یکی از همین روزا که ما مشغول شست و شو بودیم شما رو بخاطر اینکه بوی اسید اذیتت نکنه فرستادیم خونه مامی و اونجا چند ساعتی مهمون کوچولوی خون عشقت بودی و با مامی مهربون کلللی بازی کردی وکللللی براش آتیش سوزوندی .  اونجا با هم کلی هم خوردییییییییین کلی کلاغ پر بازی کردییین و از زیر میز رفتن گرفته تا بالای مبل رفتنرو بارها و بارها انجام دادی و مامی گناهی هم دنبالت میدوید آخرش هم که دیگه نایی براش نمونده بود به بابایی گفت دینا خیییییییلی شیطو...
30 آذر 1392

اولین عید غدیر سید خانوم

سلام سیده خانوم مامان سلام سید کوچولوی خونه مااااااااااااااااااااااااااااااااااا سلام عشششششششششششششششق  بزرگ مامان سلام خوشگللللللل ترین دختر دنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا الهی من فدات شم که سید کوچولوی ما هستییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خانوم خانومای مامان عییییییییدت مبارک الهی 100 ساال دیگه هم عیدا رو باشی و سالم و موفق باشی فدات شم که به قول بابات (بابایی هر جای جدید یا عید میشه میگه )تو پارسال نبودی اما امسال هستی ممنون که اومدی مممنون که قدم رنجه کردی و اومدی و ما رو از تنهایی در آوردی ممنون که به خاطر دل من و بابایی از بهشت خدا دل کندی و اومدی خونه ما عسلی مامان ...
30 آذر 1392

اولین عید قربان دخمل ناااااااااازم

سلام خوشگل خوشگلا عیدت مبارک خااانوم  این عید هم مثل عید غدیر عید شماست دیگه چون پیغمبر نسلش به حضرت ابراهیم میرسه و شما هم نوه اونایی خوشگل مامان پارسال تو راه رسیدن بهم بودی و منم شاد و سرخوش از اومدنت امسال هم اولین عیدته و اگه بدونی بابایی جونی چقدر ذوق داره و بخاطر ورود و وجودت امسال هم گوسفند گرفته برای قربانی  البته این دومین گوسفندیه که برات قربانی میکنه دمش گرمه دییییییییگه  دینا خانوم خییییلی خوش شانسی چون خانواده من همین یه نوه رو دارن و دایی جون هم تازه نامزد کرده و تا نینی بیاره اوووووووووووووو خیلی مونده و شما یکه تاز میدون عشق ورزیشونی و همممممه از دایی و زندایی گرفته تا بابایی و مامانی عاا...
30 آذر 1392

شازده خانوم 10 ماهه شد هوراااااااااااااااااااااااااااا

  سلام خوشگل مامان 10 ماهگیت مبارک گل ناااازم فدات شم الهییییییییییییی نمیدونی چقدددددددر از اینکه دارمت خوشحالم عروسک کوچولوی من نمیدونی چقدددددر خدا رو شکر می کنم که 10 ماهه خواهر کوچولو دارم نمیدونی چقدددددر خوشحالم از اینکه دیگه روزا تنها نیستم و همش حوصلم سر نمیره نمیدونی چقدددر بی تو تنها و افسرده بودم و سرمو هی الکی با کلاسها و کارهای دستی و... پر میکردم امممممممما هیچ کلاس و کار و تفریحی بی تو برام خوش نبود خوشگل مامان وقتی تو نبودی هر کاری می کردم و هر جایی میرفتم و هرچی که میخریدم به دلم نمی چسبید همییییییییشه انگار ته دلم خالی بود همیشه احساس کمبود می کردم همش با خودم می گفتم همه کاری بلدم ا...
30 آذر 1392

مروری بر 9ماهگیییییییییییییییییییییییی

سلام خوشگل تریییییییییین دختر دنیاااااااااااااااااااااااااا امروز آخرین روز نه ماهگیت بود و فردا نه ماهت تموم میشه الهی من فداااااای دختر نه ماهممممممممممممممممممممممم خوشگلم تو این ماه چون مامانی اینا مهمونای زیادی از بوشهر و مشهد داشتن نتونستم عکسها و مطالب گشت و گذارهامونو تو وبت بذارم بنابراین تصمیم گرفتم گلچینی از اونها رو بذارم تا برات به یادگار بمونه من فدااااااات اولش چند تا عکس از اولین سرسره بازیت تو پارک قایم میذارم که همراه مهمونای بوشهری رفته بودیم البته چون هم شب بود و هم شما در حرکت تار شده ولی خوب یادگاریه دییییییییگه               &nb...
30 آذر 1392

92/6/16 اولین روز دخترِِ،دختر ناااااااااااازم

                                   دختر نااازم روزت مبارک                 امسال اولین سالیه که روز دخترو با حضورت جششششن می گیریم خدا رو شکر می کنم که منو لایق دونست و زیباترین گل هستی رو بهم داد                                  ...
30 آذر 1392

آخریییییییییییییییین هفته نه ماهگی

دخمل نااازم تو این هفته یه عاااااااالم اتفاق افتاد اول اینکه شما دوتا دندون به لیست بلند بالای دندونات اضافه کردی و الان که دارم برات می نویسم هشتمین دندونت داره کم کم در می یاد و اذیتت می کنه این اتفاق هم مهم ترین اتفاق تو این هفته برای ما و شما بود اتفاقات دیگه رو هم لیست وار برات میگم *البته یه اتفاق خییییلی مهم دیگه هم این بود که شما علاوه بر اینکه گوشه مبلها رو می گیری و راه میری و دنده عقب از مبل و تخت پایین میری حالا دیگه از مبلها بالا هم میری من فدات که انقددددددددر پشت کار داری که وقتی اراده کنی کاری رو انجام بدی انقددددر تلاش می کنی تا آااااااخرش موفق می شی مثل چند وقت پیش که همه تلاشت در این بود که وقتی چیزا رو گر...
30 آذر 1392

92/6/7 پنجشنبه

دخمل نازم تا امروز 8 ماه و 17 روز از عمر نازنینت گذشته امروز روز خوبی نبود چون شما خیییییلی اذیتم کردی هم سر غذا خوردن و هم سر پوشیدن پمپرزت منم که خیییلی خسته ام و تک و تنها دارم بزرگت می کنم البته بابایی هم کمکم می کنه ولی خوب تا 3 سر کاره بعدش هم ناهار و نماز و لالا خوب دیگه وقت زیادی برای نگهداری ازت نداره خلااااااصه امروز با هم درگیر شدیم و ..... بعدش هم بابات برت داشت ببره خونه بابایی اینا که می خواستن دوباره برن فریدون کنار برای مراسم عمه و دلشون برات تنگ شده بود منم از فرصت استفاده کردم و برات یه پیراهن خوشگل دوختم اما همچنان باهات قهر بودم تا اینکه اومدی و بردمت حمام  و بعدش باهم خوابیدیم و شما هی وسط خواب گ...
30 آذر 1392